پایان
محمد رهبر در رمان خود تصاویر بدیع و جانداری را آفریده است که خیالی اما در عین حال باورپذیر و گاه ترسناکاند. تصویری که از نابودی تدریجی تهران خلق کرده است در جاهایی ذهن خواننده را مورمور میکند و رفته رفته مهابت بلای سوررئالی که بر شهر نازل شده است ملموس و واقعی میشود. دو جهان موازی و در عین حال متقاطعی که از ابتدای رمان، پابهپای هم پیش میروند به خوبی با هم چفت شدهاند و مکمل یکدیگرند؛ تهرانی که چهل سالگی انقلاب را جشن گرفته است و ساران، روستایی در دماوند که عمر بعضی از ساکنانش به دوران یورش مغول میرسد. شهریارِ قصه در چهل سالگی دچار خونریزی چشم میشود و آرام آرام چشم به دنیایی تازه باز میکند و انقلاب در چهل سالگیاش ناگهان پیر و فرسوده میشود و همزمان، بیماری پیری ناگهانی دامن اهالی را هم میگیرد. انقلاب و تهران دست در دست هم رو به «پایان» میروند و تنها راه نجات، پیوستن به ساکنان ساران است که با دلالت نقش یک قالی بینقشه، این بار ساکن بم شدهاند.

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.