–
نویسنده:
مهدی کمالی
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچی نبود
در یک روز آفتابی مرغ مادر مشغول خوردن دانه بود
آخرین بار که برای شکر خدا سرش را به طرف آسمان بلند کرد، چیز عجیبی دید
مرغ با خودش گفت: هیچ ابری در آسمان نیست، پس چرا هوا در حال تاریک شدن است؟
وقتی بیشتر دقت کرد، چیز عجیب تری دید. یک گوشه از خورشید نورانی، ناپدید شده بود…
در یک روز آفتابی مرغ مادر مشغول خوردن دانه بود
آخرین بار که برای شکر خدا سرش را به طرف آسمان بلند کرد، چیز عجیبی دید
مرغ با خودش گفت: هیچ ابری در آسمان نیست، پس چرا هوا در حال تاریک شدن است؟
وقتی بیشتر دقت کرد، چیز عجیب تری دید. یک گوشه از خورشید نورانی، ناپدید شده بود…
2.7
26

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.